صداي سنگين سکوت
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : دست نوشته ها ( سکوت )تاريخ : 12 July 2008   شماره : 9

             

 

                     کنار کلبۀ تنهاييم آرام بنشستم         صداقت را نديدم فرياد بربستم

چنان افکار بي سامان دلم را بي خود از خود کرد         که درب دل به روي ديگري بستم

                   سکوتي با دلم اکنون شده همراه        که گويي راه از اين دنيا دگر بستم

        هر از گاهي،رهگذر بر خانۀ دل مي زند در         چراغ خانۀ دل را نيز بشکستم

               دگر تاريک و سرد است اين دل من         از اين دنيا دگر رخت بر بستم

                     کنار کلبۀ تنهاييم آرام بنشستم         صداقت را نديدم فرياد بربستم

دست نوشته هاي احمد

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : بهشت و جهنم . . .تاريخ : 10 June 2008   شماره : 8

 

 

يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!


افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!"

آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: نمي فهمم!"

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"

 

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : درخت . . . تاريخ : 02 June 2008   شماره : 7

 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود

برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
 و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي . كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .
 مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .
 و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
 مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.
 مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
 درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
 مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
 مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : دست نوشته ها ( جهان ديگري )تاريخ : 26 May 2008   شماره : 6

باز هم شنيدم، صداي قلب ديگري           باز هم شنيدم، فرياد مرد ديگري

باز هم دوباره، اين عشق جاودانه          شکفته شد با بي قرار ديگري

آن روزها که رفتي، در غم مي شکفتم        باز هم شنيدم، فرياد مرد ديگري

         در کلبۀ دل خود، تنها دوباره رفتم           از عشق با تو گفتم، از بي وفاي ديگري

     باران بر دل من ، آنگونه ضربه مي زد          کز من صدا نمانده صداي پاي ديگري

    من صادقانه گفتم در عشق جان سپردم         اما کسي نفهميد کسي به جاي ديگري

       بازار دل فروشان انگار داغ داغ است          اما دل من اينجاست، در انتظار ديگري

         اين شعرهاي من از ناله دلم نيست        از روزگار عشق است از بي وفاي ديگري

     اين آه ، آهه سردي است از جان ناتوانم         اي کاش رفته بودم به يک جهان ديگري

                                                                       

                                                                      دست نوشته هاي احمد

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : چقدر سختهتاريخ : 26 May 2008   شماره : 5

 

چقدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يک زخم هميشگي روي قلبت هديه داد نگاه کني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوستش داري .

  چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يک بار زير آوار غرورش همه وجودش له شده .

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي بجز سلام نتوني بگي .

چقدر سخته وقتي که پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوستش داري .

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اونوقت آروم زير لب بگي :

گل من باغچۀ نو مبارک

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : کار پليد با شما ميماند و نيکي باز مي گرددتاريخ : 11 October 2007   شماره : 4

 

داداي محبوب هميشه مي گفت : (( هميشه بدهيد! هميشه ببخشيد! من فقط يک زبان دارم . اگر ميليون ها زبان داشتم ، با همۀ آنها فقط مي گفتم بدهيد و ببخشيد ))

در واقع تنها کساني که مي بخشند ، زندگي مي کنند و آنها که نمي بخشند و نمي دهند ، همانند مردگان هستند. بسياري از انسان ها از مردگانند هستند . چنين کساني از گرفتن شاد مي شوند . در دنيا دو دسته مردم وجود دارند : کساني که مي دهند و مي بخشند و کساني که مي گيرند . بياييد از دسته اول باشيم . کسي مي گفت : (( من چيزهاي زيادي بخشيدم و در عوض فقط يک نگاه توهين آميز دريافت کردم )) بياييد به فرد ندهيم به شخص ندهيم ، بلکه آن شخص را تصويري از خدا بدانيم و آنچه را که به او مي دهيم به خدا بدهيم . آن شخص تنها مانند يک صندوق پست است . وقتي نامه اي را پست مي کنيد مهم نيست که صندوق پست کهنه است يا نو فقط نامه را در آن مي اندازيد و اطمينان داريد که نامه به مقصد خواهد رسيد . مقصد ما خداست . با چنين اعتقادي ببخشيد و بدهيد آنگاه متبرک خواهيد شد .

وقتي به مدرسه مي رفتم معلم داستاني را برايمان تعريف کرد داستان زني که پسرش به سفري دور رفته بود آن زن هر روز براي سلامتي پسرش دعا ميکرد و به تعداد اعضاي خانواده نان مي پخت و سهم پسرش را کنار پنجره مي گذاشت ، هر روز پيرمردي گوژپشت از آنجا مي گذشت و نان را بر مي داشت و به جاي تشکر اين سخنان را مي گفت : (( کار پليدي که بکنيد با شما مي ماند و نيکي باز مي گردد )) . اين ماجرا آنقدر ادامه داشت تا اينکه زن از سخنان آن مرد به تنگ آمد بنابراين نان او را زهر آلود کرد . اما ناگهان به خود آمد و نان را در آتش انداخت و ناني ديگر براي پيرمرد پخت . آن شب پسرش با پاهايي ناتوان و لباس هاي پاره به خانه آمد در آن حالي که به مادرش نگاه مي کرد گفت: مادر در چند فرسنگي اينجا آنقدر ناتوان شده بودم که ديگر از هوش رفتم ناگهان رهگذري گوژپشت را ديدم که به سراغم آمد و او تکه ناني به من داد و گفت که اين تنها چيزي است که من هر روز مي خورم امروز آن را به تو مي دهم چون تو بيش از من به آن احتياج داري )) وقتي مادر اين را شنيد رنگ از چهره اش پريد و به آن نان زهر آلود فکر کرد . و در اين هنگام معناي سخنان پيرمرد را به ياد آورد که (( کار پليدي که بکنيد با شما مي ماند و نيکي باز مي گردد ))
    ارسال نظر ( 9 )!
موضوع : با خالق هستيتاريخ : 21 July 2007   شماره : 3

قلب هايمان رنجيده و گرانبار است .آيا کسي هست که قلبهاي بي قرار ما را آرامش و تسکين بخشد؟ روحمان پريشان است . آيا کسي هست که پريشاني روحمان را بزدايد و ما را چو نسيم کوهساران سبک بال و با طراوت سازد ؟

زني 90 ساله را مي شناسم که هرگز از هيچ چيز ناراحت نمي شود . از او پرسيدند چگونه مي تواند تحت همه شرايط آسوده خاطر باشد ؟ زن پاسخ داد من هر شب کودکي مي شوم و در سکوت به خدا فکر مي کنم و تمام نگراني ها و تشويشها و مسائل روز را يک به يک بر دامان خدا مي گذارم . اگر کار نادرستي انجام داده باشم با خدا در ميان مي گذارم و طلب بخشش مي کنم . اگر نگران چيزي باشم آن را به خدا مي سپارم و رها مي کنم . اگر احساس تنهايي کنم همه را به خدا مي گويم و آنگاه خدا مرا در آغوش پر مهرش مي گيرد .

هميشه وقتي که به اين ترتيب همه چيز را رها مي کنم و به خدا مي سپارم ، آرامش عظيمي مي يابم و همۀ ناملايمات ناپديد مي شوند .

دوستان بله ، تمام اين درد و اندوه که وجود ما  را فرا گرفته به خاطر جدايي و دوري از خداست . پس به جمال ناديدۀ خدا روي کنيد که پيوسته به زبان هاي مختلف ندا داده است : (( شما را از بند رنج و گناه نجات خواهيم بخشيد . بارهايتان را سبک خواهم کرد و قلب هاي بي قرارتان را آرامش خواهم بخشيد ))

 

    ارسال نظر ( 9 )!
موضوع : سکوتتاريخ : 05 February 2007   شماره : 2
 

 

 

مي گويند بعضي از مردم شب ها در وادي غبار آلود ذهن هايشان به سير در روياها مي پردازند اما کساني که با چشمان باز به مشاهده روياها مي پردازند مي توانند کارهايي را عملي کنند که در رويا به آن فکر کرده اند و دنيا را دگرگون کنند.

از همان ابتداي تولد با جنجال و هياهوي مداومي روبروييم که حواس ما را بي وقفه عرصه تاخت و تاز و هجوم خود مي کند. حتي در خواب نيز از حملات اين هياهو در امان نيستيم. اين قيل و قال چنان پيله هزار تويي پيرامون ما مي تند که حس شنوايي ما را از کار مي اندازد و حتي آنگاه که حرکتي نداريم همچنان صداي اين قيل و قال است که مي شنويم و نه سکوت.

هم به هنگام خوشبختي و هم در اضطراب و افسردگي در جستجوي آرامش و صلح هستيم اما براي رسيدن به چنين صلحي دست به دامان فعاليت تب آلود ذهن مي شويم که تلاشي عبث و بيهوده است.

خواننده عزيز خوب دقت کن :

داشتن دو دست و يک دهان و دو چشم انتخاب تو نبوده است .

والدين تو نيز نقشي در طرح پيکر تو نداشته اند .

ولي اگر نيک بنگري همه چيز جفت آفريده شده است .

نخست چشم ها ـ حفره هاي بيني ـ گوشها ـ نيمکره چپ و راست مغز ـ دست چپ و دست راست و پاها بطن راست و چپ در قلب اما درست در مرکز صورت شما عضوي قرار دارد که منفرد و تنهاست:

دهان و زبان

از اين يگانگي مي توان به پيامي خاص رسيد :

1- بايد دو بار ديد تا يک بار سخن گفت.

2- بايد دو بار انديشيد و دوبار شنيد تا يکبار دهان گشود.

3- بايد دو بار کار کرد تا يک بار حرف زد.

4- بايد دو بار نفس کشيد تا يک بار سخن گفت.

 

    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : لحظه هاتاريخ : 03 December 2005   شماره : 1

  تنها لحظه است که در خاطره مي ماند تمام بودن در همين لحظه هااست.

    لحظه هايي که خنده حتي فرصت نفس کشيدن به ما نمي دهد و صورتمان سرخ مي شودو از حال مي رويم.....

لحظه هايي که گريه به سراغمان مي آيد و  قطره هاي اشک از صورتمان جاري مي شود و چه درخششي دارد چشمان بعد از باران .... 

تمام زندگي همين دو لحظه است
                             لحظه هايي که مي آموزيم بر پاهاي لرزان خود
             اعتماد کنيم دست از ديوار بر داريم و فقط
                                                     دست در دست کسي بگذاريم که
                             دوستش داريم
 
               با آرزوي روزهايي سبز وصميمي
                             براي شما دوستان گرامي
    ارسال نظر ( 16 )!

1

Copyright 2005 MyCloob.com . Allright Reserved.